تبلیغات
خط خطی - پنج قدم مانده تا.....

خط خطی

اینجا آخر خط است.یا بمیر یا برگرد

پنج قدم مانده تا.....

 

عاشق که میشی دلت هوری میریزد؛ تو هم نا خود آگاه شاعر میشوی؛گیج تر می شوی و ماهیچه ی سمت چپ

سینه ات که پشت میله های استخوانی گیر افتاده است یک جور دیگر ناله میکند.همان میله هایی که برایت زندان

میسازدتا همیشه رام باشی برایش وقتی کنار پاییز نشسته ای و با نگاهت به واژه های خط خطی شده ی کف

پیاده رو چنگ می اندازی درست همان موقع یک نفر با قدم هایش حافظه ی متروک تو را پر از رد پا می کند و به

طور کاملا اتفاقی خاک روبه های تنهایی ات را می تکاند تا به طور اتفاقی تر حس کنی خیلی دوستش داری بخصوص

وقتی رنگ چشمهای قهوه ای کم رنگ است.با فاصله ای پنج قدمی کنارت می نشیند و همین پنج قدم خودش

می شود قد یک دنیا فاصله وقتی یک نفر دیگر گستاخانه تمام این فاصله را پر می کند وهمان جا دلش را می دزدد

دستش را هم می گیرد و با هم از کنار تو و پاییزت هزار قدم حتی بیشتر دور می شوند و این وسط فقط جای یک ردپا

می ماند برای تو با رطوبتی که سوزش چشمانت را بدتر می کند.این اولین بار است که اینطور رو دست می خوری

بدنت یخ می کند و یک چیزی توی وجودت جریحه دار می شود انگار.بار و بندیلت را جمع می کنی پاییز را هم به حال

خودش می گذاری و دوست داری فقط دور شوی از همه ی آنهایی که فاصله می کارند بین آرزوهایت و در یک چشم به

هم زدن پر از علف های هرز می شود شمعدانی های نگاهت و تو هم یک حسی تلخ تر از تنفر حتی پیدا می کنی

ازتمام دو نفره بودن هایی که انگشتان دستشان گره خورده توی هم و شانه به شانه باهم راه می روند و دزدانه

همدیگر را قورت می دهند وقتی آن یکی حواسش نیست و منطق پر از کرم شده وقتی باور می کند خوشبختی در

همین یک قدمی می رقصد...!

 



+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد 1391 ساعت 09:39 ق.ظ توسط سبا | نظرات()